|
کندوي ترانه
|
برای تمام این روزهای لجن
جماعت سگ
از اين جماعت سگ طرد مي شوي يک روز
تو هم براي خودت مرد مي شوي يک روز
قبول ! فاحشه ها هم مسن شده اند
قبول ! شعرهايمان اُپن شده اند
تو دست خودت را به حلق مي زني شاعر
تو با خيال خودت جلق مي زني شاعر
بزن به تعارض دلت خنک بشود
به زخم ها بتجاوز دلت خنک بشود
تو مي بُري از گله ي طويله پرست
تو مي پري از باغ هاي ميله پرست
خداي کافه ي ما با جميله مي رقصد
درون آتش او يک قبيله مي رقصد
نرو ! که حادثه ها گيج تر بشوند
تمام چماق ها بسيج تر بشوند
نرو ! که در کنار تو من التيام مي گيرم
بدون خاطره هايم جذام ميگيرم
از اين جماعت سگ طرد مي شوم خوب است
تو هم براي خودت مرد مي شوي يک روز